امروز: شنبه, ۱۶ فروردین ۱۴۰۴ / قبل از ظهر / | برابر با: السبت 7 شوال 1446 | 2025-04-05
کد خبر: 1049 |
تاریخ انتشار : 13 آبان 1391 - 22:44 | ارسال توسط :
16
5
ارسال به دوستان
پ

کتاب ساعات کتاب سوم از تهیدستی و مرگ[1] 1) شاید، به دل کوه های بلند بروم به رگ های سخت، تنها، چون سنگ معدن، و چنان ژرف شوم، که هیچ پایانی نبینم و هیچ دوردستی: همه چیزی نزدیک و همه ی نزدیکی، سنگ شود. آری دیگر داننده ای رنجور نیستم- این تاریکی عظیم چنین خردم […]

کتاب ساعات

کتاب سوم

از تهیدستی و مرگ[1]

1) شاید، به دل کوه های بلند بروم

به رگ های سخت، تنها، چون سنگ معدن،

و چنان ژرف شوم، که هیچ پایانی نبینم

و هیچ دوردستی: همه چیزی نزدیک

و همه ی نزدیکی، سنگ شود.

آری دیگر داننده ای رنجور نیستم-

این تاریکی عظیم چنین خردم می کند؛

این تویی اما، سخت شو و برآ:

تا تمامی دشت در جوارم رخ نماید

و من در کنارت با تمامی غریو ام.

2) آن کوهی تو که آنجا ماند، تا کوهساران فراز آمدند،-

دامنه ی بی کلبه، قله ای بی نام و نشان،

برف ابدی، که در آن ستارگان قیقاج می روند

و پنجه مریم ها دره هایی را آبستن کرده اند،

که همه ی عطرهای زمین از آن ها بر می آید؛

تو: دهان ِ همه ی کوه ها و مناره هایی،

(که از آن ها هرگز آوای شامگاهی برنیامد):

اکنون در تو می پویم؟

من چنان چون فلزی هنوز نامکشوف ام در سنگ معدن؟

با بیم و احترام پر می کنم شکاف صخره هایت را

و در همه جا حس می کنم سختی تو را؟

یا که در هراس غرقه ام؟

هراس عمیق کلان شهر ها،

که در آنها فرویم کرده ای تا چانه؟

آه کاش کسی از جنون سرشتشان و حس یاوه شان

روراست با تو سخن گفته بود.

تا بر می خاستی، تو ای توفان ازل

و چون پوسته های متعدد از خویش به دوردست شان می راندی…

و اکنون سر آن داری که از خود بگویم: پس روراست می گویم-،

این است که دیگر سَروَر ِ  دهانم نیستم؛

که هیچ نمی خواهد جز پیش رفتن، چون زخمی؛

و دست هایم چون سگانی بر دو گرده ام ایستاده اند

که به هر آوا، کج خلق می شوند.

سرورم، تو روگردانم می کنی، به ساعتی غریب.

3) نگهبان پهنه های خودم کن،

گوش سپار سنگ ام کن، دیدگانم را بگستران

بر دریاهای تنها بودن ات؛

بگذار با رفتار رودها همراه شوم

از غریو دو سوی شان

تا اندرونه ی طنین شب بگسترم.

به سرزمین های تهی ات گسیل ام دار،

که بادهای فراخ از دل آن می گذرند.

آنجا که صومعه های بزرگ چون شولایی گِردِ زندگی های نازیسته اند.

می خواهم زائری باشم آنجا

که هیچ نیرنگی از صداها و اشکال شان جدایم نمی سازد

و پِی ِ پیری کور، راهی بپویم

که هیچ کس اش نمی شناسد.

4) زیرا شهرهای بزرگ، خداوندا

گم و رها شده اند؛

بزرگتران شان چون گریزی از برابر شعله هایند-

و هیچ دلداریی نیست، که ارزانی شان شود

و زمان اندکشان از دست می رود.

آدمیانی می زیند آنجا، ناجور و سخت

در اتاق های زیرین می زیند، دلواپس حرکات شان

ترسیده تر از گله ای نابلد؛

و بیرون بیدار است و نفس می کشد زمین ات،

آنان اما زنده اند و سر مویی این را نمی دانند.

آنجا کودکان برمی بالند بر هره ی پنجره هایی ،

مدام زیر سایه هایی همسان،

و نمی دانند در بیرون گل ها آوا برمی آورند

در هوای روزی پر از گشادگی، بخت یاری و باد-

و ناچارند کودک نباشند و کودکان، غمگین اند.

آنجا باکره گان می شکوفند، برای یکی ناشناس،

و مشتاق آرامش کودکی شان اند؛

اما این نبود، آنچه به خاطرش می سوختند،

و دوباره لرزان خود را فرو می بندند و به هم می فشرند،

و در اتاق های پشتی ِ پرده زده:

روزهای مادرانگی ِ نومید و مغبون

زیر و زار های ناخواسته ی شبان دراز

و سالیان ِ سردِ بی ستیزه و ناتوان دارند.

و بستر های مردگان، در تاریکی ِ محض اند،

و آهسته هوای شان می کنند؛

و دیری می میرند، می میرند گویی در زنجیر

و بیرون می روند چون دریوزه ای.

5) آنجا مردمانی می زیند، پریده رنگ، سفید و شکوفان

و شگفت زده از چهان ِ سخت، می میرند.

و هیچ کس نمی نگرد شکلک های مغاک دهانی را

که لبخندِ نژادی مهربان، در شب های بی نشان را

از ریخت می اندازد.

آنان بوسه می زنند، بی قرب از مشقت ها،

بی روانی که به خدمت اشیاء بی حس درآید،

و جامه هاشان بر تن شان چروک

و دست های زیباشان زود هنگام پیر می شود.

انبوهی هجوم می آورد و در فکر رعایت شان نیست

با آنکه کمی مرددند و ناتوان-

تنها سگانی ترسیده، که هیچ کجا مأوا نمی گیرند،

لحظه ای، آرام سردرپی شان می گذارند.

آنان در میان صد شکنجه گر سر برده اند،

و فریاد برآورده از نواختن هر ساعت-

تنها گرد خسته خانه ها می گردند،

و ترسان، چشم انتظار روز ورودند.

مرگ آنجاست. نه همانی که به کودکی، سلام هایش،

معجزه وار گردشان را گرفته بود-

مرگی خُرد، چنان که آنجا درمی یابندش؛

مرگشان، سبز آویخته و بی حلاوت است،

چون میوه ای که نمی رسد در آنان.

6) آه، سرورم، به هر کس مرگ خویش را ارزانی کن!

مرگ برآمده از آن زندگی،

که در آن او را عشقی بود و حسی و نیازی.

7) زیرا ما تنها پوسته ایم و برگیم.

مرگ عظیمی که هر کس در خویش دارد،

میوه ای است که همه چیزی گردش می چرخد.

محض خاطر شماست که دوشیزگان قد می کشند

و چون درختی از آوایی می آیند،

و طفلان به واسطه ی شما، شوق مرد شدن دارند؛

و زنان، مونس بزرگ سالانند.

به خاطر هراس هایی که کسی جز آنان نمی تواند بزدایدش.

محض خاطر شماست که امر ِ نگریسته چون چیزی ابدی می ماند.

اگرچه خود، دیری است سپری شده است،-

و هر آنکه شکل می داد و می ساخت

جهانی شد گرد این میوه، و یخ زد و شبنم بر او نشست

و به سویش واگردید و بر او رخ نمود.

همه ی گرمای دل ها بر او وارد شد و

تفتیدگی ِ سفید دِماغ ها-:

لیک فرشتگانت چون فوج پرندگان می کوچند،

آنان که همه ی میوه ها را نارس یافتند.

8) خدایا: بینواتر از حیوان های بی نواییم.

که مرگ شان را –اگرچه کور- به پایان می برند،

زیرا جملگی هنوز نمرده ایم.

آن را به ماده، آن که این دانش را دارد،

که زندگی را بر چفته ای ببندد

که گرداگردش بهاران، به گاه تر آغاز می شوند.

زیرا همین، مرگ را بیگانه و سنگین می کند،

تا مرگ مان نباشد؛

آن که عاقبت می گیردش، تنها از آنرو که هیچ کدام مان نرسیده ایم.

از آن روست که توفانی سر می رسد تا همگی مان را برهاند و عریان سازد.

سال به سال در باغستان توئیم

و آن درختانیم که مرگ شیرین را بر می دهند؛

به موسم برداشت اما پیر می شویم،

و چنان زنانی که آنان را نواخته ای،

فروبسته ایم، ناخوش و بی بروبار.

یا خودبینی ام نابجاست: آیا درختان نیک ترند؟

پس ما تنها جنسیت و

بطن زنانی بسیار روا داریم؟-

با جاودانگی، روسپی وار همخوابه شده ایم،

و در حالی که تخت زایمان مهیاست،

نوزاد مرده ی مرگمان را به دنیا می آوریم؛

جنین ِ کج و کول و غم زده را،

که (چنان که گویی چیزی موهن، ترساندش)

ساقه ی چشمانش را با دستانش پوشاند،

و ترس از همه چیزی که رنجش را نکشید،

بر پیشانی ِ ترمیم شده اش، برجاست،-

و همگان چون روسپی یی

در بستر نامشروع و از سزارین فارغ می شوند.

9) سَروَرا، یکی را بزرگ دار، یکی را شکوهمند کن.

برای زندگی اش آتیه ای زیبا برساز،

و آزرمش را چون دروازه ای بنا کن

در جنگل بلوطی رنگِ موهای نورسته،

و برتری بخش با عضوی ناگفتنی، مسافران، فوج سفید فرمانروایان،

و هزاران نطفه ای که گرد هم می آیند.

و شبی عطا کن، که آدمی پذیرا شود

آنچه به ژرفای تنابنده ای ره نیافت؛

شبی عطا کن: پس آن گاه می شکوفند همه ی اشیاء،

و آن ها را معطرتر از یاس درختی کن

و پرتاب تر از بال های بادت

و هلهله گرتر از یوسافات[2].

و عطا کن به وی زمان دراز ِ باروری

و در شولا های بزرگش، بگستران،

و به او تنهایی ستاره ای ارزانی کن

تا حیرت هیچ دیده ای به او راه نبرد،

آن هنگام که حرکات اش گدازان، چهره دیگر می کنند.

با مائده ای پاک، تازه اش کن،

با شبنم، با خوراکی تباه نشدنی

با همان زندگی، که چون وردی آرام

و چون بازدم دشت ها، گرم، طالع می شود.

چنان کن که دوباره بر کودکی اش واقف شود؛

بر نادانسته و شگرف

و بر سال های آغازین ِ دانسته اش،

اسطوره هایی رازآلود و بی پایان ارزانی کن!

و البته بشارتش ده

تا چشم به راهِ ساعتِ خویش باشد

آنگاه که مرگ را بخواهد زاد،

مرگ والا را:

تنها و پر آوا چنان چون باغی بزرگ،

و گلچینی از دوردستان.

10) بگذار آخرین نشانه را که بر ما رخ نماید،

در تاج قدرتت جلوه کن،

و اکنون به ما بخش(به کردار درد همه ی زنان)

مادرانگی متین آدمی را.

متحقق نساز، ای روادار ِ مقتدر

هر رؤیای ایزدبانوی زاینده را،-

به اهم اش بپرداز: که زاینده ی مرگ است

و به دستیاری دستانی

که پی اش خواهد جست، به او رهنمونمان کن!

زیرا، بنگر!من حریفانش را می بینم،

و آنان بیش از ناراستی های زمان اند،-

و برخواهد خواست او، در سرزمین خندندگان

و رؤیابین نام خواهد گرفت: زیرا هر بیداری

در مخموری ِ هماره، رؤیابین است.

تو اما در مرحمت ات بنایش کن،

در جلال قدیم ات بکارش؛

و بگذارم پایکوب این صندوقچه ی عهد باشم

دهان مزامیر تازه ی رهایی

نوا برآورنده و تعمیدگر.

11) می خواهم سپاس اش گویم. می خواهم بروم

چنان شیپوران ِ جلودار لشکر، و فریاد بزنم

خونم باید که پرنواتر از دریاها بخروشد.

کلامم باید که حلاوتی یابد در آرزوی کلامش،

و چون شراب منگ نسازد.

و در شبان بهاری هنگامی که کسی

گرداگرد خوابگاهم نیست

می خواهم شکوفا شوم در بازی ِ تارهایم،

به آرامی ِ آوریل های شمالی

که دیرگاه و ترس خورده، گردِ برگ ها می آیند.

زیرا صدایم به دو سویه خواهد رُست

و عطری خواهد شد و فریادی:

یکی از آن دو به دوردستان خواهد گسترد،

دیگری رخساره ام، بختیاری ام و فرشته ی تنهایی هایم خواهد بود.

12) و بگذار، هردو آوا همراهی ام کنند،

دگربار بپراکنم در شهر و هراسش.

می خواهم همراهشان باشم در خشم دوران ها،

و برایت بستری مهیا سازم از طنین و ترانه

به هر کجا که بخواهی اش.

13) شهرهای بزرگ ناراست اند.

روز، شب، حیوانات و کودکان را می فریبند

سکوتشان دروغی است،

با همهمه ها و اشیاء ِ سر به خودشان.

هیچ از رخدادهای واقعی و عظیمی

که پیرامون ات نوسان دارد، ای شونده!

در آنان رخ نمی دهد.

بادهایت به کوچه هایی

فرو می وزد که مسیر دیگری دارند.

هوهوی شان در به این سوی و آن سوی رفتن

آشفته می شود، مسحور و انگیخته.

آنان نیز به گلستان ها و پردیس های پردرخت می آیند:-

14) زیرا پادشاهان باغهایی ساختند

و در آن اندک زمانی خوش بودند

با زنان جوان،

که گل بر آوای شگفتِ لبخنده شان می نشاندند-

آنان این بوستان های خسته را بیدار می داشتند؛

نسیم وار در بوته ها نجوا می کردند،

در بالاپوش های خز و کرک شان می درخشیدند

و جامه های ابریشمین بامدادی شان

در راه های ماسه ای طنین جویباری داشت.

اکنون همه ی بوستان ها پی آنان روانند-

و آرام و نامرئی

به پشته های روشن بهار بیگانه می پیوندند،

و آهسته در اخگر های پاییز می سوزند،

و خود را به داربست بزرگ شاخه ها می رسانند،

که چون هزار حرف نگاره،

ماهرانه بر نرده های سیاه

حک شده اند.

و قصر از میان باغ ها برق می زند،

(چون آسمان ِ پریده رنگ با پرتوی کم سو)،

تصاویر فرسوده در تالارهایش

گویی غرقه اند

در چهره های درونی بیگانه با هر جشن،

آزاد به چشم پوشیدن

و خاموش و صبور چون یکی مهمان.

15) پس آنگاه نیز قصرهایی دیدم؛ که زنده اند؛

آنان به کردار پرندگان زیبا،

که صدای ناخوشی سرمی دهند، جلوه می فروشند.

بسیاری دارایند و بر آن می شوند خود را بر کشند،-

اما دارایان، غنایی ندارند.

نه چنان سروران ِ قوم ِ شبانانت

ابریان ِ پهنه های سبز و روشن

آنگاه که با گله ی گوسفندان

چون آسمان صبحگاهی بر دشت ها می گذشتند.

و آنگاه که اتراق می کردند و

فرمان ها در شبِ دیگر طنین می انداخت،

گویی روح دیگری

بر پهنه ی هموار ِ هجرت شان بیدار می شد-:

شکوهمندی کوه ها را

گله های اشتران تاریک در خود می گرفت.

و بوی گله ی گاوان

ده روز پس از آن بر دشت یله بود

چنان گرم و سنگین که بادش نمی زدود،

و چنان که در خانه ای نورباران از جشن عروسی

شراب های ناب تمام شب جاری است-:

شیر بدین گونه از پستان ِ ماچه خَرانِشان می جوشید.

و آنان بسان شیوخ قبیله های صحرانشین نبودند،

که شب ها را غنوده بر قالی یی کهنه به صبح رسانند

اما یاقوت های مادیان های عزیز شان،

در شانه های نقره گون تعبیه باشد.

و آنان نبودند بسان ِ آن پادشاهان

که به زر التفات نمی کردند

از آن رو که عطر و بویی نداشت،

و زندگی پر غرورشان

با عنبر، روغن بادام و چوب صندل پیوند می یافت.

نه چون پادشاهان سفیدپوش شرق

که برای سلطنت خویش حقانیتی خدایی قایل بودند

او خود اما با موهای ژولیده می غنود

پیشانی پیرش را بر خشت می نهاد

و می گریست،- از آن رو که یکی ساعت

از آن همه بهشت ها، از آن او نبود.

نه مانند کاشفان بندرهای قدیم

در غم آن، که چگونه با واقعیت شان،

با نگاره ها رودررو شوند

و تصاویرشان را با زمانه یکسان سازند؛

و آنها که در شهر ِ شولای ِ طلایی شان

چون برگی پیچیده بودند،

تنها نفس شان می آمد و شقیقه های سفیدشان آرام می تپید.

آنان امپراتوران ِ دارایی بودند که زندگی را

بی کران، گسترده، سنگین و گرم می داشتند

روزگار ِ دارایان، اما به سر آمده است

و هیچ کس خواهان رجعت شان نیست،

تنها تهی دستان را، عاقبت، تهی دست گردان!

16) اینان از آن دست نِی اند

تنها ناداران ِ بی اراده اند و بی جهان؛

نشاندار با واپسین ترس هاشان

همه جا بی برگ و مقلوب،

همه ی غبار شهرها که انبوه زباله ها بر آن آونگ است،

به سوشان یورش می بَرَد

آنان چون صورتِ آبله گون بدنام اند

همانند خرده شیشه های دور افکنده، همانند اسکلت،

و چون تقویمی سپری شده اند- با اینهمه:

اگر زمین ِ تو را به این نیاز باشد؛

آنان را به رشته ای از گلها ردیف می کند

و چون طلسمات و عزایم با خود می برد.

زیرا ناب تر از سنگ های نابند، آنان

و چون حیوانی کور، که تازه زندگی می آغازد؛

پر از چین و شکن و «تو[3]»ی بی انتهایند،

و هیچ نمی خواهند و تنها نیازمند یکی هستند:

و می خواهند چنان تهی دست باشند که براستی هستند.

17) زیرا تهی دستی درخشش عظیمی است از درون…

18) تو آن تهی دستی، آن بی در کجا،

آن سنگی تو، بی جای و بی مأوا،

آن جذامی ِ مطرودِ پرسه گرد

با زنگوله اش در حوالی شهر.

زیرا چیزی از آن ِ تو نیست، چیزکی چون باد.

و عریانی ات به سختی آوازه را می پوشاند؛

جامه ی ژنده ی کودکی یتیم

باشکوه تر است و چون دارایی است.

تو بی نوایی، چون نیروی نطفه ای

در تن دوشیزه ای، که خود میل پرهیز از آن دارد،

و کمرگاهش را می فشارد، تا خفه کند

نخستین نفس های آبستنی اش را.

و بینوایی تو: بسان باران بهاری،

که به نرمی بر بام شهرها فرو می بارد،

و چون آرزویی که زندانی

در سلولی به بندش می کشد و تا ابد بی جهان است.

و چون بیمارانی دگرگون احوال

و بختیار؛ چون گلهای کناره ی خط آهن ها

هم بدان سان غمگین و بی چاره در بادهای سرگردان سفر؛

و چنان چون دستی که در آن می گریند، بی نوا…

و پرندگان ِ سرمازده چه اند در مقابل تو،

چیست آن سگی که روزها ندرید،

و چه است از خود بی خود گشتن در برابر تو،

و اندوهِ خاموش و دیرپای حیواناتی

که آدمی دربندشان کشید و از یادشان برد؟

و همه ی تهی دستان در جان پناه های شبانه

چه اند در برابر تو و نیازمندی ات؟

تنها سنگ هایی خردند، نه آسیاب هایی،

اما اندکی گندم را آرد می کنند برای نانی.

تو اما آن بی در کجای محضی،

دریوزه ای سرفرو افکنده،

تو سرخ گل ِ بزرگِ فقری،

استحاله ی[4] ابدی ِ طلا

در پرتو ِ خورشید.

آن بی وطن ِ آرام،

که دیگر به جهان راهی نبُرد:

بس بزرگ و بس سخت برای نیازهایی از آن دست.

تو در طوفان هق هق می کنی

چون چنگی، که هر نوازنده را

خُرد و خراب می کند.

19) تو، آنی که می داند و دانایی ِ گسترده اش

از تهی دستی است و سرشاری ِ بی نوایی:

چنان کن که تهی دستان دیگر مطرود نشوند

و پا در دایره ی ملال ننهند.

آنان گویی از دیگر آدمیان، واکنده اند؛

اما به گونه ی گلی از ریشه هاشان بیدار می شوند و

چون « بادرنج» عطر می پراکنند،

و برگ هاشان دندانه دار و نازک آراست.

20) بنگرشان و در آنان تأمل کن،

که به چه می مانند:

می جنبند، چنان که گویی آنها را در گذار باد نهاده اند،

و چون چیزی که در دست می گیری، می آرامند،

در چشمان شان تاریک شدگی ِ خطوطِ چمن های روشن پیداست

که بر آن باران ِ تابستانه ی تندی فرو می بارد.

21) بسیار آرامند، به تقریب به اشیاء می مانند.

و خود آنگاه که به آلونکت می خوانی شان

دوستانی نو یافته اند،

و در اندک چیزی گم می شوند

و مکدر می شوند چون سازی آرام.

چون نگهبانان ِ گنج های معلق اند،

که بی آنکه خود ببینندشان از آن نگهبانی می کنند-

ژرفا، چون قایقی با خود می بردشان،

و چون جامه ی کتانی بر میدانچه ی سبز ِ حیاط

گسترده و در باد رهایند.

22) و بنگر؛ چگونه زندگی با پاهایشان می پوید:

چون زندگی ِ حیوانات، هزار بار

پوینده ی راهی، سرشار ِ خاطراتی

از سنگ و برف و چمنزاران ِ وسیع ِ نورسته

و خنک، که بر آنها باد می وزد.

آنان می رنجند از آن رنجوری ِ بزرگ،

که آدمی را به کدورت ِ ناچیز انداخت؛

درخت ِ مرهم]بلسان[ و سنگ تیغه ای است

سرنوشت شان،-

و هردو را دوست می دارند

و گویی بر چراگاه ِ چشمانت می خرامند

چنان که دستها، به گاه نواختن سازهای زهی.

23) و دست هاشان چون دستان ِ زنان است،

و همسنگِ هر مادرانگی؛

به سرزندگی ِ پرندگان، هنگامی که لانه می سازند،-

گرم، هنگام گرفتن؛ و آرام، در اعتماد کردن؛

و چون جام نوشیدنی یی برای دستی که لمس شان کند.

24) دهان شان چون دهان ِ سردیسی است

که هرگز طنینی نداشت و نفس نمی کشید و نمی بوسید

و از زندگی یی سپری شده برآمد،

که همه چیزی را فرزانه وار شکل می داد، می پذیرفت

و اکنون بر همه چیزی طاق می زند چنان که گویی همه چیزی می داند-

اکنون تنها تمثیل هست و سنگ و شیئ …

25) و صداشان از دوردست می آید،

و پیش از طلوع خورشید برآمده است،

و در جنگل های انبوه بود، هفته هاست می رود،

و با دانیال[5] سخن گفته است در خواب

و دریا را دیده است، و اینک از دریا می گوید …

26) و آنان هنگامی که می خفتند، گویی واداده بودند به همه چیزی

که آرام ارزانی شان می شود،

و چون نانی که به نیمه شبان و سپیده دمان

به قدرِ رفع ِ گرسنگی به پاره های بسیار بخش می شود،

و چون بارانی هستند سرشار از فروباریدن.

در بارآوری ِ نورس ِ یکی تاریکی.

پس آنگاه جای زخم ِ نامی

بر پیکرشان نمی ماند،

پیکری مهیای نطفه ای که تن می گسترد

چون نطفه ی نطفه ای،

که تو از او، با جاودانگی همتبار خواهی شد.

27) و بنگر: تن اش چون نودامادی است

و گاهِ غنودن به کردار جویی روان می شود،

و چنان چیزی زیبا می زید

به همان سان رنجور و بدانگونه شگفت.

و در باریک میانی اش ناتوانی و پریشانی یی

فراهم آمده است، که از همدمی با زنان ِ بسیار گریبانش را گرفت؛

تبارش اما نیرومند است و چون اژدهایی ست خواب آلود

که در دره ی آزرم کمین کرده است.

28) پس بنگر: آنان زنده خواهند شد و بخواهند افزود.

و زمان بر آنان چیره نخواهد شد،

و چون تمشک بنان ِ جنگلی بخواهند رُست

زمین را در شیرینی ِ خود نهان خواهند کرد.

زیرا بختیارند، آنان که هرگز دور نمی شدند

و بی سرپناه، آرام، در باران می ایستادند؛

محصول ِ همه ی خرمن ها به سوی شان خواهد آمد،

و میوه شان هزاران بار رسیده تر خواهد شد.

آنان بر فرازِ هر پایان ماندگار خواهند شد

و بر فراز قلمروهایی که حس شان تباه می گرداند،

و چون دستانی آسوده برکشیده خواهند شد،

هنگام که دست های همه ی مکانها و همه ی ملت ها خسته می شوند.

29) تنها دیگربار، از گردنشان بردار گناهِ شهرها را،

آنجا که برایشان همه چیزی خشم است و پریشان اند

و در روزهای غوغایی،

که آنان با صبری مجروح پلاسیده اند.

پس آیا خاک برایشان هیچ جایی ندارد؟

باد که را بجوید؟ چه کسی زلالی ِ جوبار را بنوشد؟

آیا در برکه، رؤیای ژرفِ ساحل را،

دیگر، تصویر ِ بازتابی از درها و آستانه ها نیست؟

آری آنان تنها نیازمندِ خُردک جایی هستند،

که بر آن، چون درختی، همه ی داشته شان با ایشان باشد.

30) خانه ی تهی دست چون گنجه ی محراب است

که در آن ابدیت مبدل به مائده ای می شود،

و هنگام که شب بیاید،

آرام به خود وامی گردد

در دایره ای وسیع

و پر طنین و آرام به درونش رخنه می کند.

خانه ی تهی دست چون گنجه ی محراب است.

خانه ی تهی دست چون دست کودک است.

که نمی گیرد، آنچه بزرگسالان می طلبند

تنها، سوسکی طلایی با چنگال هایی آراسته

سنگی گِرد که از میان ِ جویی رفته است،

ماسه هایی که فرو ریختند،

و صدف هایی، که طنین می انداختند؛

[دست کودک] چون ترازویی آویخته است

و آرامترین احساسش را

با نوسان ِ کفه اش بازمی گوید.

خانه ی تهی دست چون دستان کودک است.

و چون زمین است خانه های تهی دست:

تراشه ی بلور ِ آینده،

گاه روشن، گاه تاریک در گریز از حادثه؛

بی نوا چون بی نوایی ِ گرم ِ یک بهاربند، –

و با این همه، شبانگاهان هستند:

که فقر، همه چیز اوست،

و همه ی ستارگان از او بر می آیند.

31) شهرها اما تنها سهم خودشان را می خواهند

و همه چیزی را در گردش شان با خود می برند.

حیوانات را چون چوبی بوده در هم می شکنند

و بسیاری اقوام را فروزان به مصرف می رسانند.

و مردمانش خدمتگذارِ فرهنگ هایند

و عمیقاً از توازن و قاعده می افتند،

و گام های حلزونی شان را پیشرفت لقب می دهند

و آنجا که زمانی آرام حرکت می کردند، تندتر می روند؛

و خود را احساس می کنند و چون روسپیان

بَزَک و دوزَک شان چشم را می زند

و فلز و مینا همهمه شان را بلندتر می کند.

چنان که گویی روزاروز نیرنگی به سخره شان می گیرد،

دیگر نمی توانند خودشان باشند؛

زیرا پول رشد می کند، ریشه می گسترد

و همه ی نیروشان را در خود می گیرد.

و چون باد شرقی ِ عظیم می وزد و آنها خُردند

و وامانده اند و انتظار می کشند،

تا شراب و تمامی ِ سموم ِ عصاره های حیوان-انسانی

برانگیزاندشان به پیشه ای از رونق و رواج افتاده.

32) و تهی دستانت از این همه رنج می برند

و دلتنگند، از همه ی آنچه می نگرند

و در کوره ی تب و لرزی وخیم می گدازند

و رانده شده از هر کاشانه،

چون مردگان ِ غریب، در شب پرسه می زنند؛

و گرانبارِ ناپاکی ِ محضند،

و چون تن آسایان ِ غنوده در آفتاب، قی شان کرده اند،-

از دیدن ِ رخدادهای ناگهانی، کودکان ِ روسپیان،

درشکه ها و چراغ ها

فریاد برآورده اند.

و دهانی هست برای حمایت شان،

پس دهان وارَش کُن و به جنبش آرش!

33) آه کجاست آنکس که از دارایی و زمان،

چنان به تهی دستی عظیم اش نیرو یافت،

که جامه هاش را در بازار زدود،

و عریان برابر جامه ی کشیش ظاهر شد.

آن درونی ترین و عاشق ترین ِ همگان،

که فراز آمد و چون سالی نورس زیست؛

برادرِ سیه چرده ی بُلبُلکانت،

که در او شگفتی و گوارایی

و جذبه ای از خاک بود.

زیرا او هیچ کدام از خستگان ِ همیشه نبود

که رفته رفته ناشاد می شوند،

با گل های خرد، چنان که با برادران خردشان ،

او حاشیه ی چمن ها را طی می کرد و سخن می گفت.

و از خود سخن می گفت و کلماتش را چنالن به کار می گرفت

که انگار در همه چیزی شادمانی یی هست؛

و دل تابناکش را پایانی نبود،

و هیچ ناچیزی از کنارش نمی گذشت.

او از روشنا آمد به سوی روشنای ِ هماره محض،

و یاخته هایش را سرزندگی در خود گرفت.

تبسمی بر رخسارش بشکفت

و او مالکِ کودکی و ماجراهای خود شد.

و پخته شد، چون زمان ِ دوشیزه ای که رسیده است.

و هنگامی که می نواخت، دیروز و از یاد رفته ها

به تمامی باز می گشت و فراز می آمد؛

و سکوتی در سرپناه ها بر می آسود،

و تنها دل های خواهرانی

که چون نودامادی بر آنان دست می سود،

به غوغا درمی آمد.

آنگاه آرام شیرازه های ترانه اش

در دهان ِ سرخش از هم گسست

و خواب آلوده به جانبِ عشق مستان روانه شد،

و افتاد در جام ِ گل های واشده

و آرام در ژرفای شکوفه ها فرو رفت.

و آنان او، آن بی کاستی را

در تن شان

که روح شان بود، پذیرفتند.

و دیدگان شان چون سرخ گلان فروبسته شد،

و موهاشان از شب های عاشقی آکنده بود.

پس بزرگی و خُردینه گی می پذیردش.

کرّوبیان به جانب خیل عظیم فرشتگان آمدند.

تا بگویند بانوشان باردار می شود،-

و پروانه های شگفت و زیبایی آنجا بودند:

زیرا همه ی اشیاء او را شناختند

و از او باردار شدند، و بر گرفتند.

و همین که ِبمُرد-چندان آسان که انگار نامی نداشت-

بی درنگ بخش بخش شده بود:

نطفه اش در جویبار ها روان شد

در درختان آواز می خواند

و به آرامی از گل ها او را می نگریست.

و هنگام که خواهران  سر رسیدند،

در غم ِ شوی ِ عزیزشان، سیر گریستند.

34) آه، او، آن زلال کجاست، تا به کجاها طنین انداخته است؟

هلهله گران و جوانان و تهی دستانی که چشم انتظارند

چه احساسی به او دارند؟

نه مگر از دوردست می آید؟

در گرگ و میش شان چیزی سر برنمی کند:

ستاره ی شبانگاهی ِ عظیم ِ فقر.


[1] Von der Armut und vom Tode

[2]  Josaphat پادشاه یهود(850-870) ق- م. و کونسویتس یوسافات یزدان شناس کاتولیک (1623-1580) رهبری اتحاد کلیسای شرق و غرب را بر عهده داشت و کشیش ویتبسکWitebsk  در لهستان بود. در سال 1623 به دست ارتدوکس ها کشته شد.

[3] “Du”

[4] Metamorphose

[5] Daniel

منبع خبر ( ) است و صلح خبر | پایگاه اخبار صلح ایران در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد خبر را به شماره 300078  پیامک بفرمایید.
لینک کوتاه خبر:
×
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسطصلح خبر | پایگاه اخبار صلح ایران در وب سایت منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
  • لطفا از تایپ فینگلیش بپرهیزید. در غیر اینصورت دیدگاه شما منتشر نخواهد شد.
  • نظرات و تجربیات شما

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

    نظرتان را بیان کنید

    تعداد نظرات منتشر شده: 16
    1. نویسنده :تیم.تپل

      واقعا نوشته خوبییه. من همیشه سایتتون را چک میکنم.

    1. نویسنده :کلیفن.متبلور

      سایت خوبی دارید. مخصوصا نوشته های کتاب ساعات کتاب سوم از تهیدستی و مرگ نوشته راینر ماریا ریلکه جالب بود.

    1. نویسنده :بندری

      نوشته های راینر ماریا ریلکه جلب توجه بود.

    1. نویسنده :محسن.مافی

      نوشته های راینر ماریا ریلکه جالب توجه بود. ممنون از زحماتتان.

    1. نویسنده :حنیف

      آخه بابا این یعنی چی… کتاب ساعات کتاب سوم از تهیدستی و مرگ نوشته راینر ماریا ریلکه… 🙁

    1. نویسنده :محمد.مهدی

      تلاشتان قابل تقدیر و سپاس است. اما جای کار زیادی دارد.

    1. نویسنده :میهن.پرست

      سایته خوبیه. از نوع نمایش گالریها لذت بردم. جالبه که عکسای سایت به این راحتی لود میشن.

    1. نویسنده :آرش.بهرامی

      جالب بود. عکسهای خبری سایت بسیار زیبا و در بیشتر مواقع نایاب هستند. موفق باشید.

    1. نویسنده :محمد.رضایی

      زحمت زیادی کشیدین. سایت خوبی دارین. موفق باشین.

    1. نویسنده :ثمین

      کتاب ساعات کتاب سوم از تهیدستی و مرگ نوشته راینر ماریا ریلکه بخش گالری هنرمندان را نیز کاملتر کنید.

    1. نویسنده :حمید

      مطلب خوبی بود. عکسای بازیگران را بیشتر کنید.

    1. نویسنده :صادق

      آخه بابا این یعنی چی… کتاب ساعات کتاب سوم از تهیدستی و مرگ نوشته راینر ماریا ریلکه… 🙁

    1. نویسنده :هکر.سیاه

      همیشه هم این کتاب ساعات کتاب سوم از تهیدستی و مرگ نوشته راینر ماریا ریلکه صحیح نیست…:-)

    1. نویسنده :یکی.یه.دونه

      انسان موفق همیشه پیش از دیگران قدم برمیدارد و خطرات را به جان میخرد موفق باشید

    1. نویسنده :آسمان.آبی

      نوشته کتاب ساعات کتاب سوم از تهیدستی و مرگ نوشته راینر ماریا ریلکه جالب بود. فال حافظ خیلی خوبه امکانات دیگر هم اضافه کنید.

    1. نویسنده :پسر.تهرونی

      آقای صبای عزیز سایت خوبی دارید. موفق باشید.