گروه اندیشه: دیروز ۹ اسفند، سالروز درگذشت اندیشمندی فرزانه از دیار ایران زمین بود. دکتر سیدجواد طباطبایی در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۱ به دیار حق شتافت و پروژه های راجع به نظریه ایرانشهری را برای دوستداران سربلندی ایران و ایرانیان و تکمیل آن ها برجای گذاشت تا تمدن سازی و بازیافتن شکوه تمدنی گذشته، دارای […]
گروه اندیشه: دیروز ۹ اسفند، سالروز درگذشت اندیشمندی فرزانه از دیار ایران زمین بود. دکتر سیدجواد طباطبایی در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۱ به دیار حق شتافت و پروژه های راجع به نظریه ایرانشهری را برای دوستداران سربلندی ایران و ایرانیان و تکمیل آن ها برجای گذاشت تا تمدن سازی و بازیافتن شکوه تمدنی گذشته، دارای مبانی نظری شگرفی و گسترده ای باشد. به عبارتی او نیز تلاش کرد رنسانس ایرانی را به ارمغان بیاورد و چه تلاش سترگی. برای بزرگداشت این اندیشمند فرزانه مقاله منتشرشده به تاریخ ۱۱ اسفندماه ۱۴۰۱ در روزنامهی شرق را به قلم دکتر محمدمهدی مجاهدی، مناسب دیدیم.
مجاهدی در مقاله خود به بررسی اندیشههای سیدجواد طباطبایی، متفکر و ایراندوست برجسته، و تأثیر او بر اندیشه سیاسی ایران می پردازد. از نظر مجاهدی طباطبایی سرمایهای فکری برای ایراندوستی مسئولانه در عصر حاضر و ایران برای او امالمسائل بود. از این رو هر مسألهای را در ارتباط با ایران بررسی میکرد. از نظر مجاهدی، طباطبایی ایران را ملتی مقدم بر ملیت مدرن وایرانشهر را هویتی تداوم بخش می دانست. ایران را استثنایی می دانست و ایرانشهری که او می شناخت واحدی تمدنی استوار بر مولفه های درونی ایران بود. از نظر مجاهدی، طباطبایی انحطاط اندیشه سیاسی را در ایران را باور داشت و مدرنیزاسیون، اسلام گرایی، و برنامه های روشنفکری را حامل مشکلات مبنایی می دید. او با قلمی بی پروا و نقدهایی با تاثیر شگرف، فضای اندیشه سیاسی ایران را تحت تاثیر خود قرار داد. مجاهدی معتقد است آثار طباطبایی و واکنش های پیرامون آن، نقش مهمی در غنای اندیشه سیاسی ایران داشت و ژرف اندیشی های او در آینده نیز مورد نقدونظر ایرانیان خواهد بود. از نظر مجاهدی طباطبایی از نظر ویژگی های شخصیتی نکته سنج و بی مجامله و منتقد، دارای زبانی بی لکنت و قلمی سرد و روان، و دارای طنزی تلخ و گزنده بود. مقاله مجاهدی که به بررسی اندیشه های سید جواد طباطبایی و تاثیر او براندیشه سیاسی ایران می پردازد در زیر از نظرتان می گذرد:
****
سیدجواد طباطبایی (۲۳ آذر ۱۳۲۴ — ۹ اسفند ۱۴۰۱) سرمایهی فکری کمنظیر و جایگزینناپذیری برای ایراندوستی مسؤولانه در عصر عسرت ژرفاندیشی سیاسی بود. جای خالی نواندیشیهای ایراندوستانه و سنجشگریهای شجاعانهی فکری او افسوس و دریغ بسیار بر خواهد انگیخت، بهویژه در این روزگار، یعنی در هنگام و هنگامهای که ما ایرانیان با گامهایی لرزان و دلهایی نگران و سرهایی در گرو یکپارچگی و آبادی و آزادی ایران، عبوری دشوار از فرازونشیبهایی لغزان در بزنگاهی تاریخی را گویی داریم باز تجربه میکنیم.
او اندیشهورزی سیاسی بود که در مقیاسی تمدنی مسألهی ایران را تعریف و مطالعه میکرد. ایران برای او امالمسائل بود. هر مسألهای برای او تنها در همان حدی اهمیت داشت که ربط و نسبتی با مسألهی ایران مییافت. از ایران که سخن میگفت، نظر به پیوندهای فرهنگی دیرپا و پیوستگیهای تمدنی همافزا داشت. با این حال از مسألههای درهمتنیدهی ایران امروز و تهدیدهایی که یکپارچگی آن را به خطر انداخته است، غافل نبود. به حفظ ایران میاندیشید دربارهی آن بی هیچ لکنتی، فراوان میگفت و مینوشت، و در این مسیر، فهم میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی را میستود و، به تداعی معانی، به یاد سخن ماکیاوللی میافتاد که دربرابر دشمنان ملت و کشور، هر که باشد، باید از یکپارچگی وطن بی قید و شرط دفاع کرد، بیچونوچرا، «به نام یا به ننگ.»
بر همین قیاس، ایران و منافع عامِّ عامِّهی ایرانیان برای او اصل بود. او به معنای ایدهئولوژیک کلمه، ناسیونالیست نبود، بلکه ایران را بهمثابهی ملتی مقدم بر زایش ملیت مدرن و ایرانشهر را بهمثابهی هویتی سامانبخش و تداومبخش، سابق بر ملیگرایی مدرن تحلیل میکرد. عناصر مُقَوِم ایران و مفاهیم مُعَرِف ایرانشهر نزد او مؤلفههای سازندهی اصل پایه و بنیادین اندیشهی سیاسی ایرانی بود. برای او، ایران بنا نیست بر وفق الگویی بیرون از این اصل بنیادین یا غریبه با آن از نو تأسیس شود. ایرانشهری که او در اندیشهی سیاسی میشناخت و میساخت، واحدی تمدنی بود استوار بر این اصل که «ایران» همهی مؤلفههای برسازندهی ایرانشهر را درون خود دارد. ایرانشهر طباطبایی شبیه هیچ شهری در گذشتهی دور دیگران یا حال نزدیک ایشان نبود. ایران او فقط به خود میمانست. برخلاف برخی گمانهها، ایران طباطبایی مفهومی استعلایی (transcendental) و فراتاریخی نیست. در صورتبندی او، ایران مفهومی است درونماندگار (immanent).
بر این اساس بود که طباطبایی هیچ پروا نداشت از این که مفهومی استثنایی از ایران را صورتپردازی کند و بر استثنایی بودن ایران و قیاسناپذیری آن پای فشارد. او نهتنها سرشت ایران بهمثابهی یک ملت و ایران بهمثابهی یک شهر را متمایز از دیگر شهرها و ملتها میدید، بلکه روش فهم گذشتهی ایران و شیوهی گشایش فروبستگیهای کنونی را در همین فهم استثنایی از ایران میجست. او بهصراحت میگفت ایران یکی از نادر ملتها و نادر شهرهایی است که در مقیاسی چندهزارساله این همه اختصاصات شراکتناپذیر و ناهمپوشان با دیگر ملتها و شهرها یافته است، از زبان و دین و فلسفه و عرفان و مذهب گرفته تا شهرسازی و موسیقی و شعر و صنعت و هنرهای تجسمی و فنون جنگ و صلح و تجارت و گسترش امپراتوری و مرکزیت جغرافیاییـسیاسی در ابعاد جهانی. در نظر او، ایران استثنایی است و، بنابراین، از درون خود میشکفد نه بر پایهی پیوندهای بیگانه یا با شبیهسازی بیگانگان بر پایهی پروژههای بیریشه و قلمهای و خلقالساعة. بر همین اساس، هم مدرنیزاسیون و هم اسلامگرایی و هم برنامهی روشنفکری راست و چپ و رادیکال و اصلاحی، و هم پروژههای «آنچه خود داشت …» را در ایران حامل مشکلات اصولی و مبنایی میدید و همه را بیش و کم سترون و ناسازگار با هستی استثنایی ایران میدانست. او همهی این برنامههای فکری و سیاسی را بخشی از تاریخ انحطاط و امتناع اندیشه به شمار میآورد.
طباطبایی «انحطاطباور» بود، یعنی علاوه بر درک انحطاط، باور داشت که انحطاطِ بیزنهارِ عمل و اندیشهی سیاسی سرگذشت پایدار و گریزناپذیر ما ایرانیان در سدههای گذشته بوده است و چنین خواهد ماند مگر ایرانیان بتوانند فهم خود را از خویشتن تغییر دهند. افزون بر این، طباطبایی «انحطاطاندیش» بود، به هر دو معنای «اندیشیدن» (یعنی هراسیدن و فکر کردن)؛ هم انحطاطِ اندیشهی سیاسی و امتناع آن را در کانون صورتبندی خود از «مسألهی ایران» نشانده بود و تا واپسین روزهای زندگی فکری پربارش سنجشگرانه دربارهی آن میاندیشید؛ و هم نگران وضع و حال و روز آیندهی ایران بود. فروبستگیهای عملی ناشی از انحطاط و امتناع فکری او را به هراس افکنده بود و بهویژه در واپسین ماههای زندگی فکریاش، میکوشید راهی برای رهایی از سراشیب این بنبست تاریخی بیابد. از واپسین نوشتههایی که او در ماههای اخیر منتشر کرد، چنین بر میآمد که گویی چراغ اندیشهای نوآیین در ذهن و دل او روشن شده است. و شاید به همین سبب، ساز و برگ سفر بلند فکری خود را داشت نو میکرد و قدم در راهی نپیموده مینهاد. شاید میخواست به استقبال زایش اندیشهای نو برود، با اندیشیدن به آیندهای روشنتر از ماضی بعید ایران و ماضی نقلی آن، و درخشانتر از حالِ نهچندان ساده ولی استمراری ایرانیان.
به پاداش یکپارچگی ساحات اندیشه و گفتار و کردارش، او را زود از خانهی معنویاش، دانشکدهی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، کمینه جایگاه شایستهی او، تنگنظرانه و کوتهبینانه بهجفا راندند. و این خانهای بود که بر آن غیرت میورزید. با این حال، بهگواهی شمارگان نشر آثارش، و همهگیر شدن ادبیاتش در این سالهای بلند و زیر همین سقفهای کوتاه، دانشوران و دانشجویان، چه مخالف و چه موافق، آثار او را، کوتاه و بلند، بیش از آثار دیگران خواندند و بر دیدهی بینش نهادند و در نقد و نظر گرفتند، بهویژه بسی بیش از آثار همهی کوتهآستینانی که امثال او را از خانه راندند یا درازدستانه بر مسند او و امثال او تکیه زدند و ماندند، و اینچنین، نه قدر او را، که شأن آن مسند را، به قدر قامت کوتاه خود تنزل دادند.
وضعیت دشوار ایران و ویرانی دانشگاه و وضعوحال روشنفکری در ایران کام او را تلخ و زبان او را گزنده کرده بود. ولی این تلخی و گزندگی نتوانسته بود ذرهای از اهمیت ایران و اندیشیدن به آن را در نظر او بکاهد یا شور زندگی برای ایران را در او فرو بنشاند یا حِدَّتِ ذهن و شوخطبعی سرشتی و طنازی جبلّی او را بفرساید. نقشِ سایهروشنِ طنز تلخی که بر بسیاری آثار او نشسته است، از همین حس دوگانه حکایت میکند.
در نکتهسنجی، بیمجامله بود و در نقادی، زبانی بیلکنت و گشوده و دستی شتابناک و گشاده و قلمی سرد و روان و قدمی گرم و بیباک و چالاک داشت. این ترکیب، چه در فرهنگ عمومی ما و چه در فرهنگ نخبگانی ما، اغلب به توهین و اهانت حمل میشود و از این رو هیچ تحمل نمیشود. با این حال، مشتاقان نقاد که مسألهی ایران را مسألهی خود میدانند، و میتوانند بر ایراندوستی سنجیده و بیقیدوشرط او شهادت دهند، شهد ژرفاندیشی نقادانه و نگریستن همدلانه در آثار او را عذرخواه زِبری قلم او و تندی و تلخی زبانش خواهند دانست، چنان که تا کنون نیز بسیاری چنین دانستهاند.
سیدجواد طباطبایی، به تیغ قلم بیپروا و لبریز از نقدهای ژرفاشوب، جامههای خیالین پادشاهان ملک توهم را میدرید و رشتهی خیالات سروران سریر ادعا را میگسست و تهیدستی و عریانی معرفتی ایشان را آشکار میکرد. در پاسخ به نقدهای بهسامان و نظاموارِ او بر طرحهای خام اسلامگرایی سیاسی بود که بسیاری مؤسسههای ریز و درشت از اوایل دههی ۱۳۷۰ به این سو با ارتزاق از سرمایههای بینانسلی این ملت در حاشیهی امن دستگاههای حکومتی یا حوزوی سر بر آوردند و ذرهبین و منقاش و چسب و قیچی در کف مرتزقانشان نهادند و کشف اندیشهی سیاسی را از درون مردهریگ سنتهای فقهی و کلامی و تفسیری سفارش گرفتند و نوشتههایی حجیم «تولید» کردند و تحویل دادند، نوشتههایی اغلب بیارزشتر از کاغذ و مرکبی که برای چاپ آنها اتلاف و اسراف شده بود. به قول طباطبایی در آخرین نوبتی که در نشست سالانهی انجمن علوم سیاسی، به دعوت زندهیاد داود فیرحی، سخن گفت، چاه ویلی که اینچنین کنده و گنده و گنده شد، هرچند برای زمین تشنهی اندیشهی سیاسی ایرانیان آبی نداشت، ولی برای حرفهی حفاری و حرافی نان بسیار داشت و بسیاری از حرافان و حفاران را بر نردبان دلارهای متورم نفتی نشاند و چند طبقهی اقتصادی برکشید.
او رفت ولی داستان اندیشهاش ماند. و این همه حرافان و حفاران هنوز نمرده، بر باد رفتهاند و فراموش شدهاند و «گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند» و همچنان در حرفهی حفاری و حرافی بپایند، باز هم نمیتوانند از عمق سترون این مغاک، داستانی بهسامان و سامانبخش برآورند و با آن، گوش دلی را بربایند یا ذهن و ضمیری را به خود مشغول دارند یا گرهی را بگشایند، چنان که تا کنون هم با بر انگیختن این همه عِده و عُده نتوانستهاند.
اندیشهی سیاسی در ایران شاید هنوز هم چندان غنا و قوتی نداشته باشد، ولی بی آثار و آرای او، و واکنشهایی که در همراهی و نقادی این آثار برانگیخته شد، همین اندک مایه غنا و قوت کنونی را هم نمیداشت. هرچند ناگفته روشن است که قدرشناسی از کوشش و جوشش فکری او و نقادی همدلانه آرای او همهجا به معنای همرأیی و همراهی با او نبوده و نیست.
دریغا که شعلهی چراغ پرفروغ عمر او بیگاه فرو نشست، و رشتهی پیوند نوشوندهی او با خوانندگان سنجشگر و مشتاق او به گردش تیغ بیدریغ اجل گسست، و فصل اخیر دفتر فکر روشن او ناتمام ماند. امر ناتمام نویدبخش تداوم است. اندیشهی ناتمامماندهی او نیز میتواند نویدبخش گشودگی به روی امکانهای آینده و به سوی افقهای فرارویی باشد که جامعهی فکری ایران در گفتوگویی غایبانه با او خواهد گشود و خواهد پیمود. ژرفاندیشیهای فکری-سیاسی او تا آیندهی رؤیتپذیر در کانون نقد و نظر ایرانیان خواهد بود و سپهر فسردهی اندیشهی سیاسی ایران را گرم و روشن خواهد نمود. چنین باد!
روان پاکش در سایهسار مهربان جان جهان، شاد و روشن و روان باد!
بیشتر بخوانید:سیدجواد طباطبایی؛ از بازخوانی ایده های اصلی تا نقد کارنامه فکریسید جواد طباطبایی: در بیراهه کامل هستیم / ایران موضوع دانشگاه های ما نیست / ما هیچ فکر آماده و روشنی نداریمروایت جواد طباطبایی از شکست قدرتمداران در صورت بی توجهی به مردم / ضرورت فهم سرشت مردم و قدرت با هم
۲۱۶۲۱۶