به گزارش مجله مدیا صلح خبر «داستان ندیمه» در دوران ترامپ معرفی سریال: داستان خدمتکار ازجمله سریالهایی است که میتوان در ژانر علمی- تخیلی دستهبندی کرد. داستان این سریال در شهر کمبریج در ماساچوست ایالات متحده آمریکا رخ میدهد. پس از ترور رئیسجمهور آمریکا با گلوله و به رگباربستن همه اعضای کنگره ایالات متحده، انقلابی […]
به گزارش مجله مدیا صلح خبر
«داستان ندیمه» در دوران ترامپ
معرفی سریال: داستان خدمتکار ازجمله سریالهایی است که میتوان در ژانر علمی- تخیلی دستهبندی کرد. داستان این سریال در شهر کمبریج در ماساچوست ایالات متحده آمریکا رخ میدهد. پس از ترور رئیسجمهور آمریکا با گلوله و به رگباربستن همه اعضای کنگره ایالات متحده، انقلابی در کشور رخ میدهد، قانون اساسی لغو شده و حکومتی تمامیتخواه مسیحی به نام جمهوری گیلاد تشکیل میشود. در این حکومت جدید آزادیهای فردی اکثر شهروندان پایمال میشود و همه ادیان به جز دین رسمی کشور، ازدواج مجدد، طلاق، سقط جنین و همجنسگرایی غیرقانونی اعلام میشود. متخلفان مذهبی و سیاسی اگر بخت یارشان باشد به مناطق سمی و خطرناک که کولونی نامیده میشوند فرستاده میشوند، وگرنه در بیشتر موارد با طنابدار اعدام شده و به «دیوار» آویخته میشوند تا مایه عبرت بقیه باشند.

در این سریال داستان از زبان زنی از طبقه کلفتها روایت میشود که نام واقعی او را هرگز نمیفهمیم، ولی لقب او از آنجا که نام فرماندهاش «فرد» است، «اُفرد» (Offrefd) است. اُفرد پیش از انقلاب گیلاد همسر و یک دختر کوچک داشته است. از آنجا که شوهرش پیش از او با زن دیگری ازدواج کرده بوده ازدواج آنها از سوی حکومت جدید غیرقانونی اعلام میشود و پس از فراری ناموفق، زن دستگیر میشود و (چون بچه داشته و باروری خود را ثابت کرده است) به مرکز سرخ که مرکز آموزش کلفتهاست منتقل میشود و دخترش به خانواده یک فرمانده بیفرزند داده میشود.
در بهار سال ١٩٨٤، نوشتن رمانی را شروع کردم که در ابتدا نامش «داستان ندیمه» نبود. ذهنیاتم را روی کاغذهای کهنه و چرکنویس مینوشتم و بعد از آن با یک ماشین تحریر دستی که کرایه کرده بودم، آن دستخط خرچنگقورباغه را بازنویسی میکردم و نظم میبخشیدم. ماشین تحریر آلمانی بود چون آن زمان در برلین غربی زندگی میکردم که با دیوار برلین از برلین شرقی جدا شده بود: اتحاد جماهیر شوروی هنوز با قدرت سرجایش بود و تا پنج سال بعد از آن هم قرار نبود فروبپاشد. هر یکشنبه، نیروی هوایی آلمان شرقی بمبهایی صوتی را منفجر میکرد به ما یادآوری کند که آنها چقدر به ما نزدیک هستند.
در سفرهایم به برخی کشورها در آنسوی پرده آهنی مثل چک اسلواکی و آلمان شرقی، این احساس که زیر نظر هستم را بهخوبی تجربه کردم؛ سکوتها، عوضکردن موضوع و شیوههای عجیبی که مردم به آدم اطلاعات میدادند و همه اینها بر نحوه نوشتن من تأثیرگذار بود. همینطور ساختمانهایی که تغییر کاربری داده بودند. مردم به من میگفتند: «اینجا خانه فلانیها بوده ولی یکهو غیبشان زد». من چنین داستانهایی را بارها شنیدم.
من که در سال ١٩٣٩ و پیش از جنگ جهانی دوم به دنیا آمده بودم، میدانستم که نظمهای مستقر ممکن است یکشبه از بین بروند و تغییر میتواند به سرعت یک صاعقه باشد. نمیشد به این جمله «که اینجا از این خبرها نیست» اعتماد کرد. هر چیزی در هر جایی ممکن است اتفاق بیفتد.
تا سال ١٩٨٤، یکی، دوبار از انتشار رمانم خودداری کردم. به نظرم این کار ریسک زیادی داشت که حاضر به پذیرش آن نبودم. داستانهای علمی-تخیلی و داستانهای جدی بسیاری را خوانده بودم. در این داستانها با آرمانشهرها و ویرانشهرهای زیادی آشنا شده بودم، اما هرگز چنین کتابی نخوانده بودم. فرم داستان اشکالاتی داشت از جمله گرایش کتاب به موعظهکردن، تمثیلهای بیش از حد و فقدان معقولیت. اگر قرار بود یک باغ خیالی خلق کنم، حداقل میگذاشتم که قورباغههایش واقعی باشند. یکی از قوانین من این بود که اتفاقات غیرواقعی و فناوریهایی را که هنوز وجود ندارند در کتاب نگذارم.

الان که به سال ١٩٨٤ فکر میکنم، ایده اصلی حتی برای خودم هم اندکی توی ذوق میزند. آیا میتوانستم خوانندگان را متقاعد کنم که در ایالات متحده کودتایی به وقوع پیوسته که یک دموکراسی لیبرال را به یک دیکتاتوری بدل کرده است؟ قانون اساسی لغو شده، همه اعضاي کنگره به گلوله بسته شدهاند و حکومت تمامیتخواه مسیحی به نام جمهوری گیلاد تشکیل شده است. در این حکومت جدید آزادیهای فردی اکثر شهروندان پایمال میشود و همه ادیان بهجز دین رسمی کشور، در کنار ازدواج مجدد، طلاق و سقط جنین، غیرقانونی اعلام میشوند. متخلفان مذهبی و سیاسی اگر بخت یارشان باشد به مناطق سمی و خطرناک که کولونی نامیده میشوند فرستاده میشوند وگرنه در بیشتر موارد با طناب دار اعدام شده و به «دیوار» (ظاهرا دیوار دانشگاه کمبریج) آویخته میشوند تا مایه عبرت بقیه باشند.
در رمان، جمعیت به خاطر یک مسمومیت محیطزیستی ناشی از نشت نیروگاههای هستهای، در حال کاهش است. درواقع بچهدارشدن یک امتیاز خاص محسوب میشود و هر کسی شانس آن را ندارد. در نظامهای اقتدارگرا، طبقه حاکم، موارد گرانبها را انحصاری میکند. در این مورد، نخبگان رژیم زنان دارای توانایی باردارشدن را که از آنها بهعنوان ندیمه یاد میشد، در انحصار خود درمیآورند.
وقتی برای اولین نوشتن، «داستان ندیمه» را شروع کردم، اسمش را «اُفرد» گذاشته بودم که نام شخصیت اصلی داستان است. این اسم ترکیبی است از اسم مردانه «اُفرد» و پیشوندی که به معنای «متعلقبودن» است و ترکیب آنها میشود «متعلق به فرد» چیزی شبیه «ابن» در عربی. این اسم یک معنای ضمنی دیگر نیز دارد. در زبان انگلیسی واژه Offer به معنای پیشکشکردن قربانی است، اما در هنگام نوشتن، اسم رمان به «داستان ندیمه» تغییر پیدا کرد که تا حدی ادای دین به کتاب «داستانهای کانتربری» بود و تا حدی هم به قصههای پریان و داستانهای فولک ارجاع داشت؛ داستانی که برای خوانندگانی در دوردست یا در آینده گفته میشود؛ داستانی از رخدادهایی باورنکردنی و خیالین؛ درست مثل قصههای پریان.
در این سالها «داستان ندیمه» شکلهای مختلفی به خود گرفته است. به بیش از ٤٠ زبان ترجمه شده است. در سال ١٩٩٠ فیلمی بر اساس آن ساخته شد. یک اپرا از آن اجرا شده و همچنین به رمانی تصویری بدل شده است و در آوریل ٢٠١٧ نیز یک مجموعه تلویزیونی از آن ساخته شد. در این مجموعه، یک صحنه کلیدی وجود دارد. در این صحنه، ندیمههای تازه به خدمت گرفتهشده را در یک مرکز آموزشی به نام مرکز قرمز، شستوشوی مغزی میدهند. آنها باید هویتهای قبلي خود را به دست فراموشی سپرده و با وظایف جدید خود آشنا شوند. آنها همچنین یاد میگیرند هیچ حقی ندارند جز حق محافظتشدن، آنهم تا زمانی که از قواعد پیروی کنند. آنها اینقدر تحقیر میشوند که سرنوشت خود را پذیرفته و هیچگاه فکر شورش به سرشان نزند. برای خود من نیز این صحنه بسیار تکاندهنده بود.
در آن مرکز، آنها تحت نظارت زنانی مافوق به نام «خاله» قرار میگیرند. برخی از این «خالهها» به کاری که میکنند از صمیم قلب باور دارند؛ آنها مؤمنانی واقعیاند و فکر میکنند که در حق این زنان تازهوارد، لطف میکنند: حداقل ندیمهها در این جهان جدید نه دیگر مجبور به پاککردن بازماندههای سمیاند و نه در خطر تجاوز قرار دارند حداقل از سوي غریبهها. برخی از خالهها، دیگرآزارند. این زنها آنقدر از انسانیتشان خالی میشوند که برای زندهماندن، یکدیگر را به مسلخ میفرستند.
برخیشان فرصتطلب و برخیشان طرفدار عقاید فمینیستی دهه ٨٠ مانند حمایت زنان در برابر تعرض و خشونت جنسی هستند. شاید به همین خاطر بود که همیشه با این سؤال مواجه میشدم که آیا این یک رمان فمینیستی است؟ اگر منظور دیدگاهی ایدئولوژیک باشد که در آن همه زنان فرشتهاند یا آنقدر معصومند که مانند فرشتگان امکان معصیت ندارند، پاسخ منفی است، ولی اگر منظور رمانی است که در آن زنان موجوداتی انسانیاند با تمام تنوع شخصیتی و رفتاری یک انسان و آنچه برای آنها اتفاق میافتد، اهمیت دارد، بله، میتوان بیان کرد که این رمان، فمینیستی است. البته با چنین تعبیری، کتابهای بسیاری فمينيستی محسوب میشوند.

زنها در زندگی واقعی هم مهم و جذابند. آنها نقآفرینانی ثانویه و دستدوم در سرنوشت انسانی نیستند. بدون زنانی که قابلیت باروری داشته باشند، نشانی از جوامع انسانی باقی نخواهد ماند. به همین خاطر است که تجاوز گروهی و قتل زنان، دختران و کودکان یکی از ویژگیهای مشترک تمامی نسلکشیها در تاریخ بوده است. بچههای آنها را بکش و آنها را با بچههای خودت جایگزین کن؛ درست همان کاری که گربهها میکنند. کاری کن که آنها صاحب فرزندانی شوند که استطاعت بزرگکردنشان را ندارند و در ادامه از آن بچهها برای اهداف خود بهره بگیر. کنترل زنان و کودکان یکی از ویژگیهای تمامی رژیمهای سرکوبگر در این کره خاکی بوده است. ناپلئون و ایده گوشت دمتوپش که شکلی از بردهداری مدرن بود در همین مقوله جای میگیرد.
دومین سؤالی که بعد از خواندن این کتاب به ذهن میرسد این است که آیا «داستان ندیمه» یک رمان ضدمذهبی است؟ پاسخ به این پرسش نیز یکبار دیگر به این بستگی دارد که از ضدمذهبیبودن، چه برداشتی داشته باشید. اگر گروهی از مردان ظالم کنترل را در دست گرفته و بخواهند شکلی افراطی از مردسالاری را مستقر کنند که در آن زنان حق خواندن و نوشتن نداشته باشند، جواب مثبت است؛ زنانی که نه از استقلال مالی برخوردارند و نه جایی غیر از خانه میتوانند کار کنند، برخلاف برخی زنان در انجیل.
لباسهایی که زنان گیلاد میپوشند از نمادشناسی مذهبی غربی عاریت گرفته شدهاند؛ همسران آبی میپوشند که نماد پاکی و مریم باکره است؛ کلفتها قرمز به تن میکنند که نماد خون زایمان است و همچنین نمادی از مریم مجدلیه. علاوه براین رنگ قرمز راحتتر دیده میشود؛ مخصوصا در هنگام فرار. همسران مردانی که از مرتبه اجتماعی پايینتری برخوردارند، لباسهای راهراه به تن میکنند.
و اما سؤال سومی که با خواندن این کتاب یا دیدن مجموعه تلویزیونی ممکن است به ذهن خطور کند، این است که آیا این «داستان ندیمه» یک پیشگویی است؟ جواب منفی است زیرا پیشبینی آینده عملا غیرممکن است. متغیرها و احتمالات ناپیدای بسیاری در کار است. بگذارید اینطور بگویم که این کتاب، ضدپیشبینی است: اگر آینده را بتوان با جزئیات تصریح کرد، ممکن است دیگر آیندهای در کار نباشد.
«داستان ندیمه» از سرچشمههای مختلفی تغذیه میکند: اعدامهای گروهی، قوانین ریاضتی، کتابسوزیها، برنامه فرزندآوری نازیها، بچهدزدی از سوي ژنرالهای آرژانتینی، تاریخ بردهداری و تاریخ چندهمسری در آمریکا و بسیاری مسائل دیگر که میتوان به این سیاهه اضافه کرد، اما یک فرم ادبی نیز در این داستان حضور دارد: ادبیات شاهدبودن. شخصیت اصلی رمان، داستانش را روایت میکند؛ پنهان میشود و باور دارد که روزی فردی آن را خواهد یافت؛ فردی آزاده که قدرت درک و بازگوکردن آن را دارد. این خود امید است: هر داستان ثبتشدهای متضمن خوانندهای در آینده است. رابینسون کروزوئه هم خاطرات خود را مینوشت، به این امید که روزی فردی آنها را بخواند. درست مانند آدمهای بسیاری که در دوران مرگ سیاه یا همان شیوع طاعون، در انگلستان چنین میکردند.
در پرتو انتخابات اخیر آمریکا، ترسها و اضطرابهای مردم افزایش یافته است. آزادیهای بنیادین شهروندی به نظر در خطر قرار گرفتهاند در کنار بسیاری از حقوق زنان که در دهههای اخیر و بعد از تلاشهای بسیار به دست آمده بودند. در این فضای مشوش که در آن، نفرت از برخی گروهها در حال افزایش است و افراطیون فرصت را برای توهین به نهادهای دموکراتیک مغتنم میبینند، شاید فرد یا افرادی در جایی آنچه را در حال رخدادن است مینویسند. شاید دستنوشتههای آنها را قرنها بعد در یک خانه قدیمی و پشت یک دیوار پیدا کنند. امیدوارم کار به اینجا نرسد.
منبع : برترینها